سيد محمد باقر برقعى

659

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دانه منم ، صاحب خرمن تويى * هيكل من چيست اگر من تويى گر تو منى ، چيست هيولاى من * من شدم از مهر تو چون ذرّه پست وز قدح بادهء عشق تو مست * تا به سر زلف تو داريم دست تا تو منى ، من شده‌ام خودپرست * سجده‌گه من شده اعضاى من دل اگر از توست چرا خون كنى * ور ز تو نبود ، ز چه مجنون كنى دم‌به‌دم اين سوز دل ، افزون كنى * تا خودىام را همه بيرون كنى جاى كنى در دل شيداى من * آتش عشقت چو برافروخت دود سوخت مرا مايهء هر هست و بود * كفر و مسلمانىام از من زدود تا به خم ابرويت آرم سجود * فرق نه از كعبه كليساى من كلك ازل تا به ورق زد رقم * گشت هم‌آغوش چو لوح و قلم نامده خلقى به وجود از عدم * بر تن آدم چو دميدند دم مهر تو بُد در دل شيداى من * دست قضا چون گِل آدم سرشت مهر تو در مزرعهء سينه كشت * عشق تو گرديد مرا سرنوشت فارغم اكنون ز جهيم و بهشت * نيست به غير از تو تمنّاى من باقىام از ياد خود و فانىام * جرعه‌كش بادهء ربّانىام سوختهء وادى حيرانىام * سالك صحراى پريشانىام تا چه رسد بر دل رسواى من * بر در دل تا ارَنىگو شدم جلوه‌كنان بر سر آن كو شدم * هر طرفى گرم هياهو شدم او همگى من شدم و من او شدم * من دل و او گشت دل‌آراى من